خرید بک لینک
آدمارو از رو حرف و مدرکو پولو کفشو تعداد کتابایی که خوندنو هیچ آشغال دیگه ای قضاوت نکن. آدما رو اونجایی بشناس که بعد ی تذکر احمقانه از رئیس احمقشون، پیاده دارن با عجله میرن به قرار کوفتیشون برسنو سرچهارراه به چراغ قرمز برمیخورن. باز نشین با خودت فکر کن که آیا فلانی وایمیسه یا نه. نه تو نمیدونی. هر وقت واقعا واقعا تو این شرایط دیدی چیکار کرد اون موقع احتمالا میشناسیش من خودم میدونم که حقو باطلو زشتو زیبا مطلق نداره. ی جا اگه به یکی چشم غره بره عوضی هستی و ی جا اگه یکیو نکشی احمقی. جاش مهمه ولی این مثال چراغ قرمزم فرق میکنه. بعضی وقتا از نظر ما ی قرار کوفتی خیلی مهمه و باید حتی ی دقیقه شده زودتر بهش برسیم. ولی کاش کاش قدرت تشخیص اولویت هارو داشتیم. اون دیدی که باید بفهمونه تو این موقعیت وایستادن پشت چراغ بزرگترین اولویت زندگیته رو از کجا بیاریم؟

برچسب: نویسنده: آریا میرزاپور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:15

99% آدما تو 99% موارد دچار اشتباهن

برچسب: نویسنده: آریا میرزاپور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:15

گچ یا مغز؟ مساله این است! چرا دارم مغزمو از دست میدم؟ چرا دیگه به هیچی فکر نمیکنم؟ چرا هیچ دغدغه فکر ندارم؟ مثلا چرا برام مهم نیست از کجا اومدیم؟ چطوری بشر از بین میره؟ خدا وجود داره یا نه؟ تکراری شدن اینا؟ بچگونه ن؟ فکر کردن بهش بی فایده س یا چی؟ چرا وقتی یکی حرف حساب میزنه نه سوالی برام پیش میاد و نه حرفاشو کامل میکنم؟ احساس میکنم میفهمم ولی چرا علاقه ای ندارم ادامه بدم؟ چرا ایده ای به ذهنم نمیرسه؟ هیچ ایده ای. چرا وقتی برای فکر کردن نمیزارم. چرا به زندگی اهمیتی نمیدم؟ به جوونیم؟ به مغزم؟ کتاب میخونم. ولی دیوار اونو بخونه فایده ش بیشتره. همه اینا بخاطر کاره؟ بخاطر اینکه وقت ندارم فکر کنم؟ ینی وقت با انرژی. خب بلخره ی تایمی از روزو که انرژی دارم بر فکر کردن. چرا تو کارم نمیبینمش. چرا به کارم عمیق فکر نمیکنم. اصلا عمیقو سطحی نداره. کلا انرژی ای بر فکر کردن نمیزارم. چیکار کنم موتورم را بیفته؟ نکنه قضیه همینه؟ ینی به مسائلی که اهمیتی ندارن فکر نمیکنم. مثلا که چی خدا هست یا نیست. که چی که از کجا اومدیمو آینده چی میخاد بشه. اگه احساس میکنم خیلی فهمیدم اونوخخخخ پس باید تو خودم تغییرو دیده باشم. خب من همین امروز از دست گرما پشت چراغ قرمز واینستارم. هنوزم که هنوزه دروغای کوچیکو بزرگ میگم. با لذت پشت سر آدما حرف میزنم. دنبال هدفم نمیرمو آرزوهامو میکشم. من همه گندای ممکنو میزنم.

برچسب: نویسنده: آریا میرزاپور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:15

اخه مشششششنگگگگگ میای مینویسی میری که چیییییییییییییییییییییییییی

 

برچسب: نویسنده: آریا میرزاپور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:15

من صبح به صبح ماشینو روشن میکنم از پارکینگ میزنم بیرون رادیو اقتصاد رو روشن میکنم و منتظر سوال مجری و جواب مردمو بعدش حرف کارشناس میشم. همش منتظرم یه جا یه نفر یه حرفی بزنه که بگم واو نمیدونستمش. میتونم برم به بقیه بگم چی شنیدم تو رادیو. خیلی وقتام چیز خاصی نمیگنو من با خودم میگم اشکال نداره. اگه موزیک گوش کرده بودم الان فقط ی چیزی تکرار شده بود. چیز زیادی از دست ندادم. بعد میرسم سرکارو چایمو میخورمو تب های همیشگی که باید صبح به صبح چک بشنو باز میکنم. وسط کار ساعت 1:30 میشه و یا معده م یا همکارا آلارم میدن که باید ناهار بخوری. ناهار گرم میکنمو ی بحث موقع ناهاری میکنیم که معمولا اینجوریه که ی مساله اجتماعی سیاسی یا روانی رو سعی میکنیم باز کنیمو موشکافی کنیم توش. بعد ناهار کارای لش کردنیو میکنم بعد قهوه میخورمو یکم مفیدتر کار میکنم. ساعت 8 جمع میکنم میرم بیرون. پیاده روی تا ماشین. ماشینو روشن میکنم موزیکو روشن میکنم و به این فکر میکنم که به این شغل ادامه بدم یا نه! بیام بیرون یا نه! قرضمو چیکار کنم! میتونم وام بگیرم یا نه! بهد چون از این فکرا خسته میشم موزیک و بلند میکنم باهاش میخونم در حد فرییااااد و میرسم خونه. شام میخورم. شام فردامو برمیدارم. گوشیو میگیرم دستم رو تخت دراز میکشم. ی روز در میون دوش میگیرم. روزی که دوش نمیگیرم به سختی پامیشم صورتمو میشورم مسواک لعنتی و میزنم. آلارم

برچسب: نویسنده: آریا میرزاپور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 18:15

صفحه بندی